آنروزها بهار آرزوها کوتاه بود
پدر و مادر عمیر ثروت خود را در راه تربیت عمیر خرج می کردند و او را بی نهایت
دوست می داشتند. او در نزدشان جایگاهی رفیع داشت و در ناز و نعمت فراوان زیست
کرد و به جوانی رسید. مادر عمیر او را بی اندازه دوست می داشت.
از تمام مردم مکه
خوشبوتر و زیباتر بود و هرگاه در میان قبایل مکه راه می پیمود از
لحاظ رعنائی و
وقار و جوانی بر همه برتری داشت و نظر ها را به خود جلب می کرد...

حضرت رسول صلی الله علیه و آله قبل از بعثت با او آشنا شد و فرمود که در مکه از مصعب بن عمیر خوش ظاهرتر و خوش لباس تر و متنعم تر کسی را ندیدم و با وجود این مزایا پاک طینت و نیک نفس و خوشخو بود که باعث توجه حضرت رسول اکرم گردیده بود...

مصعب خونش به جوش آمد و دوست داشت که قریش به او اجازه دهند که به سوی خانه یعنی محلی که پیغمبر و یارانش در آنجا اجتماع می کردند روی آورد و آن خانه را بر سر پیغمبر و مسلمانان خراب سازد...

حضرت رسول (ص) مشغول سخن گفتن بود و مردم را به نعیم بهشت بشارت می داد و از عذاب جهنم می ترسانید، مصعب به پیغمبر (ص) نزدیک گشت و دستش را به علامت قبول دین جدید به سوی پیغمبر دراز کرد...

مادر مصعب ناچار او را در خانه ای حبس کرد و در آن را بست و نگهبانان خشن و سخت گیر بر او گماشت تا نتواند فرار کند...

مصعب پس از بازگشت از حبشه ، پیوسته به سخنانش گوش می داد و به آنچه حضرت رسول می فرمود توجه داشت تا از فقهاء و دانشمندان صحابه گردید...

مصعب در مکه از متنعم ترین جوانان در نزد والدینش بود و به خاطر ایمان به خدا و پیغمبرش آن نعمت ها را ترک گفت...

مردم مدینه از حضرت رسول (ص) خواستند کسی را به مدینه بفرستد تا قرآن را بر مردم بخواند و دستور های اسلام را به آنان بیاموزد و آنان را با مسائل دینی آشنا سازد و حضرت رسول برای این کار مهم و دشوار مصعب بن عمیر را به عنوان اولین سفیر اسلام انتخاب فرمود...

موقعی که مسلمانان تصمیم گرفتند او را دفن کنند کفنی نیافتند تا اور ا کفن کنند و هر جامه ای که بر او می پوشاندند پایش بیرون بود و اگر پایش پوشانده می شد سرش بیرون بود...

این است مصعب بن عمیر صحابی بزرگواری که نعمت و آسایش را گذاشت و در راه دفاع از دین خدا و پیغمبر و ایمان و عقیده رنج را تحمل نمود. خدای او را بیامرزد و درود جاوید بر او باد و با پیمبران و راستگویان و شهدا محشور باد که نیکوست این دوستی...

 

برای دیدن متن کامل ادامه مطلب را  مشاهده کنید


*مصعب بن عمیر*

*شهید احد و نخستین سفیر اسلام*

در میان خانواده ی عبدالّدار در یکی از خانه های مکه، مصعب بن عمیر از پدر و مادری شریف به دنیا آمد. پدرش عمیر بن عبد مناف از برجستگان و افراد مشهور خانواده اش به شمار می رفت و از لحاظ جاه و مال و شرف خانوادگی بر دیگران برتری داشت و مادرش (خناس) دختر مالک زنی قوی و ثروتمند بود.

از فرزندان خود به خوبی نگاهداری می کرد و نیکوترین و گرانبهاترین لباس ها را به آنان می پوشانید پدر و مادر عمیر ثروت خود را در راه تربیت عمیر خرج می کردند و او را بی نهایت دوست می داشتند. او در نزدشان جایگاهی رفیع داشت و در ناز و نعمت فراوان زیست کرد و به جوانی رسید. مادر عمیر او را بی اندازه دوست می داشت و هر وقت عمیر از نظرش دور می شد به شدت بیمناک می شد و چون به نزدش بازمی گشت نسبت به او دلسوزی زیاد می کرد و اصولاً به مخیله اش خطور نیم کرد که به او صدمه و زیانی برسد و این از کثرت علاقه ای بود که به فرزندش داشت. مردم مکه هنگامی که چشمشان به مصعب می افتاد او را به اشاره نشان می دادند و می گفتند این مصعب بن عمیر است که از لحاظ ثروت و وفور نعمت همتا ندارد و از بوی خوشی که از جامه اش در هوا منتشر می شد قبل از ورود به محلی به آمدن او پی می بردند. از تمام مردم مکه خوشبوتر و زیباتر بود و هرگاه در میان قبایل مکه راه می پیمود از لحاظ رعنائی و وقار و جوانی بر همه برتری داشت و نظر ها را به خود جلب می کرد. مصعب در میان این قبایل ثروتمند و متنعم زندگی می کرد و از هر لحاظ بر سایرین برتری داشت و در منتهای آسایش به سر می برد و چون از لحاظ شرف خانوادگی و ثروت بر دیگران بر دیگران برتری داش همیشه خندان و خوشحال بود. حضرت رسول صلی الله علیه و آله قبل از بعثت با او آشنا شد و فرمود که در مکه از مصعب بن عمیر خوش ظاهرتر و خوش لباس تر و متنعم تر کسی را ندیدم و با وجود این مزایا پاک طینت و نیک نفس و خوشخو بود که باعث توجه حضرت رسول اکرم گردیده بود. زیرا در آن زمان جوانان مکه وقت خود را صرف شکار و امثال آن می کردند و پیران وقت خود را به قمار می گذراندند اما مصعب هدفش زندگی شرافتمندانه ی صحیح و حسن معاشرت و سخنان پاکیزه بود و آنچه دیگران بدان مایل بودند علاقه ای نداشت.

روزها و شب ها به سرعت می گذشت و در زندگی مصعب حادثه ی تازه ای پیش نیامد و هیچ گونه رنج و دردی احساس نکرد تا این که روزی به طرف مسجد روی آورد و با جمعی از جوانان مکه که با او دوست بودند برخورد کرد که هر یک از آنان برای خود هوس یک تفریح خاص می کرد و چیزی را می طلبید که زیادتر از آنچه در حد قوای جسمی و عقلی او بود در راه آن خرج کند آنان جوان بودند و جوان از تندرستی و آسایش برخوردار است، اولی او را برای شرکت در شکار دعوت کرد مصعب امتناع کرد زیرا از ریختن خون حیوانات بیزار بود. دیگری او را به کارهای سرگرم کننده و لهو و لعب و شراب دعوت نمود و از او خواست که به شرابخانه یک رومی که در مکه شراب شامی می فروخت برود، باز قبول نکرد زیرا راضی نبود که عقل خود را در سر جام های شراب از دست بدهد و متعاقب آن کرامت و بردباری و شرافت خود را نابود سازد بنابراین راه خود را به سوی مسجد ادامه داد.

*سخن اهل مکه*

هنوز مصعب به مسجد نرسیده بود که از گفتگویی که در میان پیران و شیوخ قریش درجریان بود آگاه گردید و خوشحال شد که می تواند با شنیدن سخنان بزرگان قوم قسمتی از وقت خود را بگذراند و از آن نتیجه ای بدست آرد از این رو به آنان نزدیک تر شد و به سخنان انان گوش فراداشت.

در این هنگام پیران قریش دشمنی خود را درباره ی پیغمبری که دین جدیدی آورده و با آنان و آنچه از پدرانشان به ارث برده بودند مخالفت می ورزد آشکار می کردند و گفتگو در این باره و بحث بین آنان جریان داشت همه با کینه ای که از او در دل داشتند سخن می گفتند و نسبت به این شخص سخت خشمناک بودند. آنان می گفتند این شخص ضعفا را بر اقویا ترجیح می دهد و فقرا را بر اغنیا می شوراند و آنچه را که مردم بدان مؤمن بوده اند انکار می کند و دگرگون می سازد به دور او دو گروه گرد آمده اند یک عده بردگان که مردم بیچاره ای هستند و دسته ی دیگر آزادگان ناتوان و او نزدیک است که سخن از برابری میان آنان به میان آرد و اختلاف طبقاتی را نابود سازد و میان آنان برادری و برابری برقرار سازد و کدورت ها و حسد هایی را که بین آنان وجود دارد محو و نابود سازد. گفتگوی آنان در این باره دور می زد که اگر پیغمبر را به حال خود واگذارند بندگان و جوانان آن ها را از راه بدر برده و فاسد خواهد ساخت و گفتند چاره ای نیست جز این که درباره ی او فکری بکنند و چاره ای بیندیشند تا در مکه نهضتی که منجر به تغییر آداب و رسومی که از پدران به ارث برده بودند به وجود نیاید.

مصعب به این گفتگوها و دشمنی هایی که بین شیوخ جریان داشت گوش می داد. خونش به جوش آمد و دوست داشت که قریش به او اجازه دهند که به سوی خانه (ارقم بن ابی الارقام) یعنی محلی که پیغمبر و یارانش در آنجا اجتماع می کردند روی آورد و آن خانه را بر سر پیغمبر و مسلمانان خراب سازد و اگر بعضی از جوانان بنی مخزوم با او همراهی می کردند این کار برایش دشوار نبود.

در این میان پیرمرد باوقاری او را دعوت کرد که از روی عقل و مسالمت با پیغمبر به جدال برخیزد و یادآور شد که قبایل قریش همیشه از راه مشورت کارها را انجام میدهند و سّر سیادت آن ها نیز همین است و او را نصیحت کرد که از راه نصیحت به اصلاح و ارشاد بپردازد ولو این که قریش در این راه متحمل زیان و رنج فراوان گردند.

*مصعب اسلام اختیار می کند*

مصعب پس از شنیدن سخنان اهل مکه (قریش) و دیدن شدت وحدت آن ها متفکر از جای برخواست و از مسجد خارج شد و راه خانه ی ارقم بن ابی الارقام را پیش گرفت در حالی که نمی دانست چه سری است که این نیرو را در او به وجود آورده است. مصعب به راه خود می رفت و درباره  پیش آمدهای آن روز و انچه با آن روبرو شده بود فکر می کرد تا این که به خانه ارقم رسید و بدون معطلی در را کوبید و چون در را به رویش گشودند داخل خانه شد و سلام کرد و در میان جمعی که در آنجا بودند نشست گروهی که پیرامون حضرت رسول صلی الله علیه و آله نشسته بودند به این جوان خوب روی نظر دوختند و هر یک از آنان در دل آرزو می کرد و از خدا می خواست که دل این جوان غنی و ثروتمند را به سوی اسلام هدایت فرماید تا تعداد مسلمانان افزایش یابد و قریش ضعیف گردند. مصعب وقتی نظر حاضران را به خود متوجه دید سرش را پایین انداخت و خاموش ماند و هیچ سخن نگفت. حضرت رسول (ص) مشغول سخن گفتن بود و مردم را به نعیم بهشت بشارت می داد و از عذاب جهنم می ترسانید. و آیات قرآن را تلاوت می فرمود و سخنان الهی از دل پیغمبر برمی خواست و بر لبانش جاری می شد و در گوش و دل شنوندگان جای می گرفت. مصعب سخنان پیغمبر اکرم را به دقت می شنید ناگاه از جا بلند شد و به پیغمبر (ص) نزدیک گشت و دستش را به علامت قبول دین جدید به سوی پیغمبر دراز کرد.

مصعب آخرین فردی بود که از حضور حضرت رسول (ص) خارج شد و تمام در فکر این بود که چگونه در امری که برایش پیش آمده است احتیاط کند او پس از مسلمان شدن از هیچ قوه و نیرویی ترس و خوفی نداشت. مگر از مادرش و مدتی در این باره اندیشید تا عاقبت رأیش بر این قرار گرفت تا اسلام خود را پنهان دارد تا خداوند تعالی آنچه را که مقتضی بداند مقدر سازد. از این به بعد رفت و آمد مصعب به خانه ارقم ادامه داشت و با حضرت رسول ملاجست داشت چشم دلش روشن شده و آرامش جسمی و روحی بدست آورده بود. خاطرش آسوده بود که مادرش از اسلام آوردنش چیزی نمی داند اما در این روزها هیچ رازی از قریش پنهان نمی ماند و در هر راهی که قدم می نهاد او را دنبال می کردند. عثمان بن طلحه مصعب را دید که مخفیانه به خانه ارقم رفت و آمد دارد دگر بار مشاهده کرد که مصعب مانند پیغمبر اکرم نماز می گذارد و دریافت که مصعب از دین برگشته است و دین آباء و اجدادش را ترک کرده است و جایز نبود که حتی یک لحظه در رساندن این خبر به خانواده ی مصعب درنگ کند با عجله خود را به مادر مصعب رسانید و خبر اسلام آوردن مصعب را به او رسانید هوش از سر مادر مصعب پرید و دنیا در مقابل چشمش تیره و تار گردید. مصعب در قبال مادر و اشراف مکه که با سرسختی با او مبارزه می کردند ایستادگی کرد و هیچگونه تزلزلی در ایمانش راه نیافت و بیم و امید آنان درباره ترک اسلام و بازگشت به دین قدیم در او مؤثر نیفتاد و آنچه بر او خواندند به دلایل قرآنی رد کرد، همان قرآنی که رسول اکرم صلی الله و علیه وآله قلبش را به آن شستشو داده  آن را از حکمت و اندرز پر کرده و پاک ساخته بود.

تمام راه ها در مقابل آنان بسته شده بود و مادر مصعب چاره ای ندید جز این که به طریق دیگر با او رفتار کند ناچار او را در خانه ای حبس کرد و در آن را بست و نگهبانان خشن و سخت گیر بر او گماشت تا نتواند فرار کند شاید به این طریق او را به آنچه ترک کرده و پیروی از دین آباء و اجدادش بازگرداند.

*هجرت مسلمانان به حبشه*

قریش بر سخت گیری خودنسبت به مسلمانان افزودند و در این راه به هر وسیله ای دست زدند و حضرت رسول برای نجات و رهایی اصحابش از این بلیّه به تفکر پرداخت و به مسلمانانی که مایل بودند اجازه داد به حبشه مهاجرت نمایند تا بدین وسیله هم مسلمانان از آزار کفار در امان باشند و هم اسلام به خارج از عربستان نفوذ کند و به آنان فرمود که در حبشه پادشاهی است که به دادگری با مردم رفتار می کند و هیچکس در آنجا بر کسی ستم نمی کند و اگر به آنجا مهاجرت کنید از ستم ستمکاران در امان خواهید بود و خداوند شما را نجات خواهد داد.

حال چرا حضرت رسول حبشه را برای مهاجرت مسلمانان انتخاب کرد و سایر بلادی را که می شناخت و دیده بود مانند شام که دو مرتبه به آنجا سفر کرده بود یک با ر با عمویش ابی طالب در سال 583 میلادی و بار دیگر در سال 594 میلادی یعنی همان سفری که لیاقت  و شایستگی خود را بدون تحمل هیچ گونه خطری به خدیجه و خویشاوندان خویش نشان داد اختیار نکرد. ظن غالب این است که پیغمبر اکرم از بازرگانانی که بین مکه و حبشه رفت و آمد داشتند و از تجار حبشی که به مکه آمده و اخباری درباره عدالت نجاشی (پادشاه حبشه) شنیده بودند اخبار موثقی از صفات نجاشی و عدالت او شنیده بود و درباره ی او حسن ظن داشت و به فراست دریافته بود که حبشه برای مسلمانانی که ضعیف بودند و قدیت مقابله با کفار را نداشتند محل مناسبی است.

خببر مهاجرت مسلمانان به حبشه به مصعب رسید حیله ای اندیشید و مادر و نگهبانانش را غافلگیر ساخت و فرار کرد و او نیز به حبشه مهاجرت نمود. قریش از وجود مسلمانان در حبشه و حمایت پادشاه حبشه از آنان بیمناک شدند و اندیشیدند که مبادا آنان تقویت شوند و موجبات تسهیل اشاعه ی دین جدید (اسلام) در میان اعراب فراهم گردد و پس از بازگشت به مکه با ثروت سرشار و نیروی قوی به اشاعه اسلام بپردازند کینه و دشمنی خود را نسبت به مسلمانانی که در مکه با پیغمبر (ص) مانده بودند زیاد کردند با این حال دست به شایعات زدند و به مسلمانان حبشه خبر دادند که با مسلمانان به نرمی رفتار می کنند و اگر مهاجران به مکه بازگردند درامانند. مهاجران بازگشتند و مشاهده کردند که کفار بر اذیت و آزار خود نسبت به مسلمانان افزوده اند و ظلم و ستم آن ها نسبت به مسلمانان شدت یافته است حضرت رسول اکرم صلی الله و علیه و آله برای جلوگیری از اذیت و آزار مسلمانان بار دیگر به مهاجرت مسلمانان به حبشه فرمان داد و در این بار 83 مرد که مصعب نیز در میان آنان بود و 18 زن به حبشه مهاجرت کردند و پادشاه حبشه از این مهاجران به خوبی پذیرایی کرد و نسبت به آن ها با مهربانی رفتار نمود مشرکین چون دریافتند که شکار از چنگ شان فرار کرده است دیوانه وار ناراحت شدند و برا یآزار مسلمانان راه دیگری در پیش گرفتندو دو نفر نماینده از برجستگان قریش را که در زیرکی و خوش پوشی ممتاز بودند به نام عمروبن العاص و عبدالله بن ابی ربیعه با هدایای گرانبها به نزد پادشاه حبشه فرستادند هدف این دو نماینده در درجه ی اول خوار کردن پناهندگان در نظر پادشاه حبشه بود در درجه دوم می خواستند آن ها را افراد خطرناکی جلوه دهند که قصد خون ریزی و فساد در حبشه دارند ولی پادشاه حبشه گفته آنان را باور نکرد عکس انچه را که نمایندگان قریش گفته بودند از مسلمانان مشاهده کرد و فضائل اخلاقی آنان موجب توجه مردم به آنان گردید و کمترین امیدی در دل نمایندگان قریش برا یانصراف پادشاه حبشه از حمایت مسلمانان باقی نماند از این رو آن دو نماینده صلاح در این دیدند که بین پادشاه حبشه و مهاجران از راه اختلاف دینی عداوت به وجود آورند و او را از خطر اشاعه اسلام در حبشه بر حذر سازند. پس گفتند اگر می خواهی این افراد مغرور را بشناسی آنچه را که ما می گوییم خوب بشنو :

آن ها (مهاجران) آمده اند تا ملت تو را از پیروی دین عیسی (ع) منحرف کنند همانطور که قریش را از پیروی دین آباء و اجدادشان بازداشتند و اگر بخواهی به صحت گفتار ما پی ببری عقیده آن ها را درباره عیسی پیشوای خودتان بپرس. نجاشی این رأی را پسندید و از مهاجران خواست که داناترین شان درباره ی عیسی علیه السلام نظر خود را ابراز دارد.

جعفر بن ابی طالب در پاسخ او سوره ی مریم را از اول قرائت کرد تا به این آیه رسید که خداوند تبارک و تعالی می فرماید (والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا) و نجاشی دریافت که این سخن با آنچه در انجیل آمده است مطابقت دارد و پیشوایان مذهبی مسیحی گفتند این سخنان از همان منبعی صادر شده که سخنان پیشوای ما عیسی مسیح از آن منبع برخاسته است. جعفربن ابی طالب برای این که اطمینان پادشاه حبشه را جلب کند بدون این که به الوهیت عیسی اقرار کند یادآور شد که او پیغمبر خدا و کلمه الهی است که خداوند او را در رحم مریم قرار داده است و از احترام زیادی که مسلمانان برای عیسی قائلند سخن گفت. نجاشی از بازگرداندن مهاجران سرباز زد. و نمایندگان قریش را راند و هدایای آنان را به آنان پس داد و آنان به کلی ناامید شدند. باز قریش به حیله ی اول دست زدند و به مهاجرانن خبر دادند که بیشتر قریش مسلمان شده اند بنابراین چند تن از مسلمانان به مکه بازگشتند و مصعب نیز در میان آنان بود ولی مجدداً مشاهده کردند که صدماتی که از طرف کفار بر مسلمانان وارد می شده افزایش یافته است.

مصعب پس از بازگشت از حبشه ملازمت و مصاحبت حضرت رسول را اختیار کرد و پیوسته به سخنانش گوش می داد و به آنچه حضرت رسول می فرمود توجه داشت تا از فقهاء و دانشمندان صحابه گردید. روزی مصعب بر جمع مسلمانان که در اطراف حضرت رسول (ص) نشسته بودند وارد شد. اصحاب رسول اکرم به محض مشاهده مصعب چشم خود را بستند و سرهای خود را پایین انداختند و اشک در چشم عده ای از آنان جمع شد زیرا او را با لباس کهنه و پر وصله دیدند و به یاد آوردند که مصعب قبل از مسلمان شدن بهترین لباس ها را بر تن داشت و لباسش همچون شکوفه های درخشان و معطر بود نظر حضرت رسول صلی الله و علیه و آله که حاکی از محبت بود بر او افتاد و تبسمی بر لب آورد و فرمود ستایش خدای را که تغییر دهنده دنیا بر مردم دنیاست من این مصعب را در مکه از متنعم ترین جوانان د رنزد والدینش دیدم و به خاطر ایمان به خدا و پیغمبرش آن نعمت ها را ترک گفت  و آن چه را که مادرش به پای او می ریخت پس از آن که از بازگرداندن او به دین قدیم مأیوس شد بازداشت و هر دوی آن ها در پیشگاه خدای جبّار و توانا خواهند ایستاد.

*نخستین سفیر اسلامی*

 دوازده مرد از اهل مدینه با پیغمبر بیعت کردند که ده نفر آن ها از قبیله خزرج بودند و دو نفر از قبیله اوس پس از بازگشت به مدینه مشاهده کردند که قادر نیستند اسلام را در میان مردم اشاعه دهند ازحضرت رسول (ص) خواستند کسی را به مدینه بفرستد تا قرآن را بر مردم بخواند و دستور های اسلام را به آنان بیاموزد و آنان را با مسائل دینی آشنا سازد و حضرت رسول برای این کار مهم و دشوار مصعب بن عمیر را انتخاب فرمود و این کار را که به مصعب بن عمیر واگذار شده بود از آن نظر اهمیت فراوان داشت که اگر در کارش سستی می کرد امکان مهاجرت به مدینه پیش نمی آمد آنچه بیش از همه اهمیت داشت این بود که بین دو قبیله اوس و خزرج جنگ و خون ریزی وجود داشت و یهودیانی که در مدینه بودند و تعداد انان نیز زیاد بود مایل نبودند اسلام به مدینه نفوذ کند تا آنان سیادت خود را حفظ کنند.

انتخاب مصعب برای این مهم از این نظر بود که هرگاه کاری را به اصحاب واگذار می فرمود کار را به افراد شایسته وامیگذاشت و این شیوه ی آن حضرت در تمام کارها بود. هنگامی که مصعب به مدینه رسید بر اسعدبن زراره که قبل از آمدن وی به مدینه مسلمانان را سرپرستی می کرد و با آنان نماز می خواند و قرآن را به آنان می آموخت وارد شد این دو نفر نزد قبایل ساکن مدینه (انصار) رفتند و آن ها را به اسلام دعوت کردند و قرآن را بر آن ها خواندند و افراد قبایل یکی و دو تا اسلام اختیار کردند تا این که خانه ای در مدینه باقی نماند که در آن مردان و زنان مسلمانی نباشند مگر پاره ای از قبایل که در نقاط دوردست مدینه سکونت داشتند و سعدبن معاذ و اسید بن حضیر بدست مصعب مسلمان شدند.

در مراسم حج سال بعد از بیعت عقبه مسلمانان مدینه قرار گذاشتند که گروهی از افراد خود را به مکه نزد پیغمبر بفرستند تا از جانب آنان با پیغمبر بیعت کنند. در این بیعت که به عقبه دوم شهرت دارد 73 مرد و 2 زن با پیغمبر (ص) که به سرپرستی مصعب معلمشان به مکه آمده بودند با پیغمبر بیعت کردند مصعب پیغمبر (ص) را از احوال مردم مدینه خبر داد و چگونگی روی آوردن آنان را به اسلام خبر داد و حضرت رسول صلی الله علیه و آله از شنیدن این خبر ها مسرور شد و مصعب را در مکه نزد خود نگاه داشت.

*داستان مصعب و مادرش*

مادر مصعب چون از بازگشت فرزندش خبر یافت کسی را نزد او فرستاد تا از قول او به مصعب بگوید (ای عاق) آیا به شهری که من در آن جه سکونت دارم وارد می شوی و اول نزد من نمی آیی؟ مصعب جواب داد نخواستم قبل از دیدن رسول خدا (ص) دیگری را ببینم و چون به دیدار مادرش نائل شد مادرش او را ملامت کرد و برای برانگیختن احساسات مصعب با گریه کردن از اشک چشم خود مدد گرفت. مصعب او را به قبول اسلام دعوت کرد مادرش امتناع ورزید و او را لعن کرد که برای تغییر دینش فتنه انگیزی می کند و سپس مصعب او را انذار کرد که هرکس با اسلام مخالفت ورزد کشته خواهد شد. مادر مصعب با وجودی که به درستی عقیده فرزندش آگاه بود او را واگذاشت و شروع به گریستن کرد مصعب به مادرش نزدیک شد و گفت مادر من تو را نصیحت می کنم و دوستت دارم شهادت بده که خدایی غیر از خدا نیست و محمد بنده و فرستاده ی او است مادرش به خشونت و غضب پیشنهادش را نپذیرفت و گقت قسم به ستارگان فروزان که دین تو را نمی پذیرم و در عقیده خود ثابت می مانم اما تو را به آنچه بدان عقیده داری وامی گذارم و من بر دین خود می مانم.

مصعب بقیه ماه ذی الحجه و ماه های محرم و صفر را با حضرت رسول اکرم (ص) در مکه ماند و دوازده شب قبل از پیغمبر صلی الله و علیه و آله به مدینه مهاجرت کرد سپس پیغمبر صلی الله و علیه و آله به مدینه مهاجرت فرمود و نخستین حکومت اسلامی را در مدینه بنیان نهاد و مدت زمانی مصعب آسوده خاطر در مدینه باقی ماند.

*مرگ مصعب*

قریش با تحمل خفت و ننگ از جنگ بدر به مکه بازگشتند و حال آن که بزرگان و سران آن ها در (قلیب) به خون آغشته بودند از زمان شکست برای قریش هیچ فکری وجود نداشت مگر این که خود را برای جنگ جدیدی آماده سازند تا این که در سال سوم هجرت این موقعیت در جنگ احد فراهم شد در این جنگ حضرت رسول پرچم اسلام را به دست سه نفر از دلاوران سپرد پرچمدار مهاجران مصعب بن عمیر و پرچمدار طایفه اوس اسید بن حضیر و پرچمدار طایفه ی خزرج حباب بن منذر بود آن گاه حضرت رسول اکرم صف آرایی کرد. مصعب بن عمیر با پرچم مهاجران در قلب لشکر جای گرفت و هر یک از پرچم داران اوس و خزرج در یکی از جناح های لشکر قرار گرفتند و جنگی سخت بین طرفین در گرفت و مقارن ظهر مسلمانان پیروز شدند. تیراندازان لشکر اسلام از فرمان حضرت رسول که فرموده بود در سر کوه باقی بمانند و از محل خود خارج نشوند مخالفت کردند و هنگامی که مشاهده کردند کفار بهزیمت می روند فرار آنان را حمل بر شکست قطعی آنان کردند (و از جای خود فرود آمدند ) ناگهان قریش برگشتند و بر مسلمانانی که سرگرم جمع آوری غنایم بودند و صفوف آنان از هم گسیخته بود هجوم بردند و حمله شدید خود را متوجه حضرت رسول اکرم کردند. مصعب همین که خطر را احساس کرد پرچم را بلند کرد و مانند شیر نعره زد و صدای خود را به تکبیر گفتن بلند کرد و شروع به حمله و تکاپو کرد تا این که نظر کفار را به خود جلب کرد و آنان را از حضرت رسول صلی الله و علیه و اله منصرف نموده و متوجه خود نمود و به تنهایی مانند سپاهی فراوان می جنگید با دستی به شدت شمشیر می زد و به دست دیگر با نهایت جلال و شکوه پرچم اسلام را در دست می فشرد لکن انبوهی از سپاهیان دشمن به او حمله کردند و قصد داشتند با عبور از روی بدن او خود را به رسول اکرم برسانند ولی مصعب در میدان جنگ ثابت بود و پافشاری می کرد ناگاه ابن قمیئه یکی از سواران قریش به او حمله کرد و با ضرب شمشیر دست او را قطع نمود وپرچم را سرنگون ساخت در حالی که مصعب فریاد می کشید (محمد نیست مگر پیغمبری که قبل از او مانندش نیامده است) مصعب پرچم را در میان بازوان خود گرفت و آن را به سینه فشرد در حالی که فریاد می کرد (محمد نیست مگر پیغمبری که قبل از او پیغمبری مانندش نیامده است). بعد ابن قمیئه برای سومین بار بر او حمله برد و نیزه خود را در سینه اش جای داد مصعب بر زمین افتاد و شهید شد و در خون خود غلطید و با کشته شدن او پرچم اسلام نیز به خاک افتاد آنگاه برادرش ابوالروم او را دریافت و پرچم را از زمین بلند کرد و او همان کسی است که پرچم اسلام را تا مدینه با خود برد.

*شهید بی کفن*

جنگ به پایان آمد و حضرت رسول با یارانش میدان جنگ را بازدید می کرد و با شهدا وداع می فرمود همین که بدن مصعب را مشاهده فرمود اشک از دیدگانش جاری شد و موقعی که مسلمانان تصمیم گرفتند او را دفن کنند کفنی نیافتند تا اور ا کفن کنند و هر جامه ای که بر او می پوشاندند پایش بیرون بود و اگر پایش پوشانده می شد سرش بیرون بود و چون حضرت رسول صلی الله و علیه و آله این وضع را مشاهده فرمود این آیه را تلاوت فرمود: (من المومنین رجال صدقوا ماعاهدوا الله علیه. فمنهم من قضی نحبه. و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) یعنی برخی از آن مومنان بزرگ مردانی هستندد که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملاً وفا کردند پس برخی بر آن عهد ایستادگی کردند تا به راه خدا شهید شدند و برخی به انتظار مقاومت کرده و هیچ عهد خود را تغییر ندادند. و وقتی چشم حضرت روس بر کفن مصعب افتاد گذشته ی او را د رمکه به یاد آورد و فرمود تو را در مکه در حالی دیدم که خوش لباس تر  از تو وجود نداشت و سپس این تویی که با موی پریشان در کفنی. آنگاه امر فرمود که سرش را با پارچه و پایش را با علف بیابان بپوشانند سپس در حالی که دیده به میدان جنگ دوخته بود هر یک از یاران مصعب را که شهید شده بودند از نظر گذراند فرمود پیغمبر خدا در روز قیامت شهادت می دهد که شما شهدای راه حق می باشید آنگاه به یارانی که زنده مانده بودند و در اطرافش بودند رو کرد و فرمود ای مردم آن ها را زیارت کنید و نزد ایشان بیایید و بر آنان سلام کنید.

قسم به خدایی که جان من در دست اوست هیچ مسلمانی تا روز قیامت بر اینان سلام نمی کند مگر این که او را جواب می گویند.

این است مصعب بن عمیر صحابی بزرگواری که نعمت و آسایش را گذاشت و در راه دفاع از دین خدا و پیغمبر و ایمان و عقیده رنج را تحمل نمود. خدای او را بیامرزد و درود جاوید بر او باد و با پیمبران و راستگویان و شهدا محشور باد که نیکوست این دوستی.

 

ترجمه و نگارش : محمد رضا اظهری

 

نامه آستان قدس رضوی - شماره38

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ بنفشه بازیار ] [ نظرات () ]
امکانات وب